خدا رو شكر امروزم باهام خيلى خوب و مهربون بود. منم ديگه قيافه نگرفتم با لبخندى جواب سلامشو دادم و با پارسا مشغول به صحبت شدم. تمام مدت قلب من درحال تپش و تنم لرزون بود. جرئت نگاه كردن به چشماشو نداشتم. نمى تونستم نگاهش كنم... نه اينكه نخوام... نميتونستم؛ جرئت نداشتم. از چشماى كنجكاوش هنوز ميترسيدم. برا همينم خيلى ديگه كارى به كارش نداشتم. نميتونستم زياد پيشش بمونم. فقط مواقعى ميتونستم.راحت تماشاش كنم كه حواسش به من نبود. تا ميومد نگاهم كنه نگاهمو ميدزديدم از ترس و ميديدم كه با چه دقتى بهم ذل زده داره تماشام ميكنه. تو فكر من فرو رفته بود. طبيعتاً اونم بايد يه علاقه مندى ايى تو دلش نسبت به من حس ميكرد. يه نوع خاصى از علاقه، خواستن، تمنا... اگرم علاقه ايى نداشت قطعاً مطمئن بودم به اين حسش توجه ميكرد.توجهش بهم جلب شده بود. دختره ديگه داشت از چشمش ميوفتاد. اون منو ميخواست. و بزودى هم باهاش تموم كرد تا بياد به سوى من.
برچسب: تمناى,
نویسنده: پارسا فلاح