رویای جشن عروسی - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 12:30
انگار عروسى خودم بود... عروسى منو على ولى خييييييييلى شلوغ تر... بچه هاى شركت، دانشگاه، فاميل و.... همه و همه بودن... چه جشن با شكوه و شلوغى بود! همه از خوشحالى و هيجان جيغ ميزدن و ميرقصيدن دورمون... على منو تو بغلش گرفته بود و باهام ميرقصيد... آهنگ خدايا مرسى بود و چقد بچه ها باهاش شادى كردن... چقد...
ويژن - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 9:43
هربار كه ميديدمش از قبل عاشق تر ميشدم...مداوم با ديدنش برام ويژن ميومد و تصويرسازى ميشد برام... تصوير تو بغلش بودن... سرمو رو سينه ش گذاشتن.... تماماً تصاوير عاشقانه آيندمون برام ويژن ميشد... لحظه هاى عروسيمون... عقدمون... بوسيدن لباى من تو روز عروسى... عكسهاى عاشقانه عروسيمون... كه بهش تكيه داده بو...
ايستگاه بهشتى - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 9:43
الحق كه اسمش روش بود....بهشتى... بهشت من اونجا بود...جاييكه قرار بود توش به آرزوهام برسم.... جاييكه قرار بود اونجا تمام زندگيم تغيير كنه... جاييكه نيمه گمشدمو اونجا پيدا كردم.... بهشتى كه دوستاى واقعيم، خونواده آيندمو توش ديدم. بهشتى كه قرار بود اونجا تشكيل خونواده بدم و حضور خيلى خيلى خاص يه نفرو ب...
روياى جشن عروسى - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 9:43
انگار عروسى خودم بود... عروسى منو على ولى خييييييييلى شلوغ تر... بچه هاى شركت، دانشگاه، فاميل و.... همه و همه بودن... چه جشن با شكوه و شلوغى بود! همه از خوشحالى و هيجان جيغ ميزدن و ميرقصيدن دورمون... على منو تو بغلش گرفته بود و باهام ميرقصيد... آهنگ خدايا مرسى بود و چقد بچه ها باهاش شادى كردن... چقد...
بى خداحافظى - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
بالأخره انتقاممو ازش گرفتم... چند وقت بود رفتاراى بدش، بى محلياش داشت زجرم مى داد... امروزم كه فهميدم تو اينستاگرام آنفالوام كرده بود... دردم گرفته بود... ميخواستم برم چنان با اخم بهش جواب بدم كه شوكه بشه!!! اما ديدم بايد اول با نرگس تماس بگيرم. نرگس اينبار خيلى ارزونتر حساب كرد. خيلى باهاش درددل كر...
بخشش - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
دوباره قدرتمو به دست آورده بودم. اينبار ارزش خودمو پيدا كرده بودم. بى تفاوتى بهترين قدرت من بود و هميشه بهم آرامش ميداد. اما بخاطر رفتاراى بدش يكمم امروز سرد برخورد كردم و اون باز با لبخند بهم سلام كرد...! دوباره تپش قلبم شروع شد! اولش كه خواستم برم تو ديدمش و حواسش بهم نبود. ديگه احترام گذاشتن بهش ...
عشق فدا شدنه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
به فكر فرو رفتم... آره شايد حق با اون دوست عزيزى بود كه پيغام داد: «عشق فدا كردنه»... ولى دوست عزيزم باور كن بخدا من خيلى خودمو قربونى كردم و اگر بهت بگم زجر كشيدم خداى من شاهده كه دروغ نگفتم؛ واقعاً زجر كشيدم. هربار دلم پر از غصه بود. روحم اشك ميريخت و جسمم خالى از اشك... خودم فقط بهت زده بودم. اشك...
آشتى - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
دلم امروز براى پيجش تنگ شده بود... خودم حالم خيلى گرفته بود... دو روز سخت و پر استرسى رو پشت سر گذاشتم. فقط ديروز با ديدنش بود كه آروم شدم... غمگين نبودم. دلم گرفته بود. ازينكه چقدر من اين بشرو دوست داشتم و چقدر سختيها سر راهم اومدن: الا يا ايهاالساقى ادركأساً و ناولها كه عشق آسان نمود اول، ولى افتا...
تمناى تو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
خدا رو شكر امروزم باهام خيلى خوب و مهربون بود. منم ديگه قيافه نگرفتم با لبخندى جواب سلامشو دادم و با پارسا مشغول به صحبت شدم. تمام مدت قلب من درحال تپش و تنم لرزون بود. جرئت نگاه كردن به چشماشو نداشتم. نمى تونستم نگاهش كنم... نه اينكه نخوام... نميتونستم؛ جرئت نداشتم. از چشماى كنجكاوش هنوز ميترسيدم. ...
عاشقانه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
هيچوقت نتونستم نسبت بهش عادى باشم. خيليا بهم ميگفتن:"عادى باش باهاش" اما دروناً هيچوقت نتونستم باهاش عادى باشم. هميشه با ديدنش خيلى خيلى هيجانزده ميشدم. هروقت بى حوصله سلام ميكرد ميفهميدم باز با دوست دخترش به يه مشكلى خورده... دوس دخترش صورت قشنگى داشت اما شديداً بد هيكل بود و واقعاً به پسر خوش تيپى...
پس از مدتها - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
بعد از مدتها غم و دل شكستگى، امروز دوباره براى اولين بار رابطمون خوب شد و صلح برقرار شد بينمون... از پله ها اومدم پايين ديدم تنها نشسته. راهمو داشتم ادامه ميدادم كه يهو نمى دونم چرا متعجب شدم! رفتم سمتش و گفتم تنها نشستيد؟! گفت من... آره منتظر بچه هام. يكدفعه خندم گرفت...! نمى دونم چرا؟! ولى نخنديدم...
لبخند - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
چقدر امروز خوشحال بودم... خيلى وقت دلم برا لبخنداش، خنده هاى مهربونش بهم تنگ شده بود... مدتها بود از آخرين لبخند شيرينش ياد ميكردم... تموم آرزوم تو اين يك ماه اين شده بود كه دوباره بهم لبخند بزنيم... امروز آرزوى من برآورده شد... كاش هميشه ازين لبخنداى شيرين وعاشقانه بينمون باشه... چون اين لبخندا زند...
گشايش - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:02
خيلى خوشحال بودم. روز به روز رابطمون بهتر ميشد... امروز بالأخره تونستم راجع به دغدغه هاى كارم باهاش حرف بزنم. تونستم راجع به كار باهاش درددل كنم. اونم خوب شده بود و خودش ديگه سر صحبتو باز ميكرد. رابطمون كاملاً در حال شكل گرفتن بود. خدايا شكرت... خيلى حالم عاليه و خوشحالم. ما همديگه رو دوست داريم و ب...
خواب و رويا - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:15
ديشبباوجودتماماسترسهاىدردناكىكهداشتم،تواوجدردورنجخوابعزيزترينموديدم... قراربودبراىسفرىبرمفرودگاه. مثلاًرسيدهبودمبهفرودگاهامانمىدونم...انگاركههمهچيزعوضشد! يادمهتوامكنارمبودى؛ازكىنمىدونم. ولىبجاىاينكهبريمفرودگاهرفتيمخونهقبلىماكهدوبارهچيدهشدهبود... انگارپروازتمومشدهبودوحالامنوتوباهمتوسفربوديم. باهمكلى
مرگ من - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:15
گاهى با خودم فكر ميكنم اگه من بميرم تو چقدر ناراحت ميشى؟؟؟ كم يا زياد؟؟؟ شوكه ميشى؟؟ فقط بغض ميكنى؟ يا اشك ميريزى؟ يا زار ميزنى؟؟؟ اگه همونجا بغل دستت يهو قلبم بايسته....؟ واقعاً چقدر تو ممكنه ناراحت بشى؟؟؟ + نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:32 توسط غزالى |
خداحافظى ممنوع⛔️ - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:15
فرداى اونروز بعد از اتمام جلسه باز بيرون ايستاده بودى و سيگار مى كشيدى...به رو خودم نياوردم كه چقدر ناراحتم و با بچه ها خودمو سرگرم صحبت كردم. يه لحظه چشمم بهت افتاد؛ نگاهت يجورى بود، انگار حس كرده بودى من از چيزى دلگير شدم.... شايدم كاملاً برات واضح بود كه چرا امروز باهات سرد برخورد كردم... منى كه
در روياى شيرين تو - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:15
احساس ميكردم از شدت هيجان نفسم بند اومده...! تو مترو بودم. همينجور فكر و خيالاى پر عشق و محبت هيجان انگيز قلبمو به تاپ تاپ مينداخت. از فكرش شادمان بودم. ازينكه تو خيالش باشم احساس خوشبختى ميكردم... آخ كه چقد دلتنگش شده بودم! انگار نه انگار كه امروز اونهمه از دستش دلخور بودم...! باز عشقش شروع شده بود...
بازگشت به سوى تو - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:15
چقدر روزهايى كه براى برخى جلسات قرار بود دورهم باشيم از بودنت كنارم خوشحال بودم... آره مى دونم، تو هنوز به من ابراز علاقه نكردم بودى و عملاً رابطه ايى وجود نداشت؛ ولى قلب عاشق من يه چيز ديگه ايى مى ديد و مى شنيد قلب من ما رو مال هم مى دونست، توى اين روزهاى جدايى عاشقانه منو تو رو كنار هم مى چيد. هر
خبرى از قلب من - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:15
غمى به دلم وارد شد با ديدنش! هنوز از دستش ناراحت بودم...زدم زير گريه، اول از قطرات اشك و بعد يواش يواش شد ضجه!... خودمم نمى دونستم چرا دارم اينطورى ميكنم؟! ولى حسى مداوم تكرار مى كرد:"تو اينو از دست نمى دى"، "اون مال توئه".... احساس ميكردم اونم از من خوشش مياد، ولى به طبع مردونه ش سعى ميكرد منطقى بر