بعد از مدتها غم و دل شكستگى، امروز دوباره براى اولين بار رابطمون خوب شد و صلح برقرار شد بينمون... از پله ها اومدم پايين ديدم تنها نشسته. راهمو داشتم ادامه ميدادم كه يهو نمى دونم چرا متعجب شدم! رفتم سمتش و گفتم تنها نشستيد؟! گفت من... آره منتظر بچه هام. يكدفعه خندم گرفت...! نمى دونم چرا؟! ولى نخنديدم و رو لبخند نگهش داشتم و ديدم كه اونم خندش گرفت... امروز موقع سلام احوالپرسى كاملاً به چشماش نگاه كردم. فقط از عمق نگاهش هنوز ميترسيدم. مى دونستم اونم يه روز از بين ميره و ما عاشق هم ميشيم. عاشق تر ازينى كه هستيم. محبتو از وجودش حس ميكردم.ديگه ديدنش كنار دوس دخترش منو عذاب نميداد. درواقع اصن ديگه برام مهم نبود. مهم فقط برام اين بود كه ته دلش دوستم داشته باشه كه مطمئن بودم داشت، فقط هنوز پى نبرده بود. هيچوقت نميتونست برام عادى باشه ولى امروز شد اما نه اينكه به عشقم آسيب بزنه؛ عاشقش بودم ولى مث آدماى ديگه اطرافم بهش محبت ميكردم. فقط نميدونم چرا اون نميكرد... شايد حضور اون دختر باعث شده بود نسبت به من بى توجه بشه. مشكل اينجا بود كه من در لحظه نميتونستم حس اصلى اون لحظه رو باهاش درميون بگذارم و بايد اينو حلش ميكردم، چون ميدونستم معجزه ميشه. اونم يواش يواش يخش آب ميشه و بيشتر مياد سراغم و عشق بينمون بوجود مياد.مثل نوزادى كه تو رحم مادر بين پدر و مادر شكل ميگيره و مراقبت ميخواد؛ عشق منو على هم همين بود؛ برا همينم جفتمون ترسيده بوديم. چون يه بى گناه بين ما بود. ولى برا من مهم نبود ديگه... زندگى من، سرنوشت من مهم بود. چون على مال من بود.نميتونستم اجازه بدم اون زندگيمو نابود كنه. پس بايد سرنوشتو تغيير ميدادم. ازينجا به بعد ديگه بازى بس بود. من اونم كه به سرنوشت هم فرمان ميدم. عشق بينمون بوجود مياد تو اين چند روز آينده و سرنوشتمون براى هميشه تغيير ميكنه.على بالأخره اونو بخاطر منول ميكنه و با من ازدواج ميكنه. چون كم كم داره ميفهمه گمشدش يكى ديگه ست. تو همين روزا ميفهمه عاشق منه و ازم خواستگارى ميكنه و رابطمون شكل ميگيره...
برچسب: مدتها,
نویسنده: پارسا فلاح