خرید بک لینک

هربار كه ميديدمش از قبل عاشق تر ميشدم...مداوم با ديدنش برام ويژن ميومد و تصويرسازى ميشد برام... تصوير تو بغلش بودن... سرمو رو سينه ش گذاشتن.... تماماً تصاوير عاشقانه آيندمون برام ويژن ميشد... لحظه هاى عروسيمون... عقدمون... بوسيدن لباى من تو روز عروسى... عكسهاى عاشقانه عروسيمون... كه بهش تكيه داده بودم و تو بغلش منو گرفته بود...روياهاشو حس ميكردم. شبى نبود كه موقع خواب باهاش زندگى نكرده باشم. همه شبهاى زندگيم عاشقانه باهاش زندگى كردم. از بيرون برگشتن به خونمون، باهم فيلم ديدن و شام خوردنمون، باهم نصفه شب كتاب خوندنامون، عشق بازيامون... از سركار كه ميخواستم برگردم خونه با روياى اون برميگشتم. همه ذوقم به اين بود كه اونم نزديك منه؛ قيطريه و منم فرشته. خونه هامون خيلى نزديك بهم بود. تمام وقت عشقم به اين بود كه به اون فكر كنم. فكرش به من انرژى ميداد، انگيزه ميداد، عشق ميداد، با فكرش جون ميگرفتم. روياى داشتنش منو زنده ميكرد...من به عشق على زنده مونده بودم... به عشق على دوبال كار و پيشرفت بودم...٣ سال ديگه كه پولدار شديم على مياد خواستگاريم و يه زندگى بى نظير عاشقانه را باهم شروع ميكنيم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:11  توسط غزالى |

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 9:43

صفحه بندی